کابوس بیداری
برای عزیز ترین هم پای لحظه هایم در غریبانه ترین لحظه تنهایی خویش چشم هایم را تقدیم می کنم تا هیچگاه به پاکی دوستیمان شک نکند
می خواهم آغاز شوم... می خواهم با تو آغاز شوم... اصلا می خواهم آغازی باشم که بی توهرگز آغاز نشوم... نمی دانم... نمی دانم اصلا چه می خواهم... ولی.... هرچه می خواهم برای تو می خواهم... می خواهم اولین باشم.... می خواهم اولین خط منحنی روی لبهایت باشم... می خواهم اولین شعله ی آتشی باشم که گرما رو به دستان پر از مهرت هدیه می کند... می خواهم اولین نامه ای باشم که بی مقدمه برایت نوشته می شود... می خواهم اولین عاشقی باشم که سرود عشق رو برایت زمزمه می کند... می خواهم اولین مجنونی باشم که بی هیچ مانعی لیلی اش را نگاه می کند... می خواهم اولین سکوتی باشم که در مقابلت هرگز نای شکستنش وجود نداشته باشد... می خواهم اولین فریادی باشم که در اوج سکوت عشقت را فریاد می زند... می خواهم اولین بی قراری باشم که در آغوشت قرار را بر هرچه بی قراریست ترجیح می دهد... می خواهم اولین قطره اشکی باشم که روی لبهایت خواهد مرد.... می خواهم اولین غمی باشم که بعد از رفتنت تا ابد در قلبم خودنمایی می کند.... می خواهم نگاهی باشم که شرم را میهمان گونه های تب دارت می کند... می خواهم آنقدر آبی بمانم تا سیاهی شرم را با سپیدی حیا پیوند زنم... می خواهم آنقدر روشن بمانم تا تاریکی ها از راه رسند و خاموشم کنن... می خواهم در نبودت آنقدر سکوت کنم تا به حرمت سکوتی که هرگز فریاد را ترجیح نداده است بیایی و با اخم هایت دلیل سکوتم را جویا شوی و تو هم اولین کسی باشی که برایش توضیح می دهم: که نبودت نابودم خواهد کرد و سکوت بهترین بهانه برای این نابودی ست... و من می خواهم آغاز شوم. آغازی که بی تو هرگز طعم آغاز را نخواهد چشید و آغاز نشده به پایان خواد رسید... پ.ن: همه ی زندگیم حتی اگه بری هم دوستت دارم بی تو من خواهم مرد... خواهم مرد... خواهم مرد...
خورشید غروب می کند...آسمان خاکستری به سیاهی میگراید... نمی دانم چرا صدای پای باران را که بر سنگفرش کوچه کوبیده می شد را نشنیدم... گل های اقاقی با شیطنت به ماهی های سرخ درون تنگ بلور لبخند میزنند... ماهی ها بی اعتنا به لبخند های اقاقی ها باز هم آب را پر از بوسه های بی پاسخ می کنند... پنجره را باز می کنم .... تمام وجودم پر از عطر باران می شود... به کوچه نگاه می کنم و باز هم به انتظار تو به خم کوچه خیره می مانم... چند روزی ست که خورشید فقط غروب می کند.... غروب های تکراری و از سر عادت.... طلوعش را نمی بینم.... فاصله ها آزارم می دهند..... دلتنگی ها بی قرار ترم می کنند..... نمی دانم این همه فاصله یک باره از کجا به میان ما سرازیر شد... نمی دانم جنس این فاصله ها از چیست که یا می شکنند . یا می برند دل تنهایم را... میان مترسک های بی احساس شهر به دنبال تو می گردم.... ولی تو را نمی یابم... صدایت را می شنوم... اسمت را هر لحظه به لب دارم... اما نمی یابمت... نمی دانم چرا این همه فاصله باز هم را بی خیال نمی کند... تو را گم کرده ام... نه میان صد ها هزار نفر بلکه در میان ده نفر... همچنان نگاه می کنم به خم کوچه.... می دانم که امشب هم نمی آیی...می دانم که امشب هم بدون اغوش گرم و پر از مهر تو تا صبح کنار پنجره به خواب خواهم رفت.... و من خواب خواهم دید که با دنیایی از عشق به سراغم خواهی آمد... نمی ایی می دانم.... و من همچنان به خم کوچه خیره می مانم.... نامه ی پرنیان به امیر حسین سلام امیر حسینم... خوبی ؟؟ امیدوارم خوشبخت باشی در کنار کسی که من آرزو داشتم جای اون باشم... سعی کن قدر آدمایی که کنارت هستن و بدونی نه من همه رو تمام دوستات رو... من دوستت دارم و آرزو می کنم که یه روزی برسه که بتوونم تا ابد جای هر عشق دیگه ای من توی سینه ی تو بتپم..... من و یاد منو عشق من.... شاید آرزوی بزرگی باشه اما دعا می کنم ... من دوست دارم به اندازه ی تمام عاشقای دنیا... اما گلم گاهی زود دیر می شه.... شاید من نباش و خوشبختی تو رو نبینم.... مراقب خودت باش.... من تو رو می بخشم مطمئن باش... اما.... سخته که بدونی و بفهمی که از چند روزه دیگه قراره عزیز ترین کست کسه دیگه ای رو توی حصار آغوشش بگره... متاسفم که عاش شدم و نمی توون فراموشت کنم... من فقط با نفس های تو زنده ام مطمئن باش... دوست دارم.... پرنیان سلام خوبید... ممنون از همه ی دوستای گلم که میان و خودشونو توی غمم شریک می دونن... می خوام امروز یه چیزای دیگه تعریف کنم واستون.... اصل مطلب دیروز تهران بودم آخه خواهرم اول بهمن بچه ی دومش به دنیا اومد.... انقدر زشته... کوچولو... کچل... غرغرو.... (الهی خاله فداش بشه) واسه بار دوم خاله شدم... اسمش گذاشتن ثنا...... بگذریم.... تهران خونه ی خواهرم بودم که مهشید دوستام زنگ زدو گفت می خوان برن دیدن امیر حسین ... گفتم تهرانم بیاین صادقیه تا با هم بریم... آخه من راه و بلند نبودم... با اجازه مامان و بابا رفتیم دیدن قلب پرنیان و جسم امیر حسین... رفتیم داخل ... مامانش داشت دعا می خووند... و امیرم چشماش بسته بود... سلام کردیم و دسته گل و گذاشتیم جلوی تخت.... خودمو خیلی نگه داشتم که گریه نکنم اما نشد.... امیر چشماش بسته بود.... بالای سرش واستادم و به سینه اش نگاه کردم.... مهشید اومد کنارم و در گوشم گفت: عسل قول دادی به ما که آبغوره نگیری..... بسه بابا تو خودت و امیر و ناراحت می کنی و پرنیان عذاب می کشه... سعی کردم بغضم قورت بدم..... اما سخت بود.... امیر چشماشو باز کرد..... و نگاهمون کرد.... مامانش گفت از وقتی فهمیده همین جوری شده با نگاهش عذابت میده.... نه گریه می کنه نه می خنده .... نه حرف می زنه.... فقط این مدلی نگاه می کنه.... توی چشمای امیر می شد غم و دید حس کرد که درونش چی میگذره.... بعد از نیم ساعت که بیشترش توی سکوت گذشت.... آماده شدیم که برگردیم.... جلوی در امیر صدام کرد... میخکوب شدم.... صداش بد می لرزید.... برگشتم.... گفت می خواد باهام تنها حرف بزنه... گفتم پایین منتظرم .... رفتیم پایین بعد ١۵ دقیقه اومد... یه جای خلوت روی نیمکت نشست و از مامانش خواهش کرد بره.... بچه ها هم رفتن اونطرف موندیم منو... امیر و پرنیان.... شرح حرفای امیر: " عسل من از وقتی با پرنیان دوست شدم احساس کردم که پرنیان خیلی تنهاست. کنارش بودم گاهی وقتا که می رفتم پیشش ساعت ها بغلش می کردم و اون فقط گریه می کرد.... می خواست تا ابد با من بمونه... اما نمی شد اون مسیحی بود و من مسلمون... بهش گفتم باید مسلمون بشی... نگام کرد اما حرفی نزد.... مامانم می خواست برام زن بگیره... اما من امروزو فردا می کردم... اما مامانم بهم هشدار داده بود که به هیچ وجه حاضر نیست برای من پرنیان رو بگیره... همون شد که من رو دل پرنیان پا گذاشتم.... پرنیان دیر مسلمون شد.... ما رفتیم خواستگاری اما من نمی توونستم با کسی جز پرنیان باشم.... کسه دیگه رو جای اون بغل کنمو..... ازدواج نکردم مراقبش بودم... اما جرئت نزدیک شدن بهش رو نداشتم.... من قبل از اینکه قلبم اینجوری بشه... برای امروز قرار داشتیم که منو فاطیما با هم عقد کنیم... اما درست چند روز قبل از عقدمون این اتفاق افتاد..." شکه شدم کسی خبر نداشت که امیر حسین داره زن می گیره... بهش گفتم پرنیان می دونست؟؟؟ گفت :" فردای شب خواستگاری پرنیان اومد جلوی در دانشگاه... خواست باهام حرف بزنه قبول کردم.... با هم رفتیم پارک ساعی هوا خیلی سرد بود... یا شایدم من اینجوری حس می کردم... پرنیان گفت مسلمون شده خیلی وقته.... می خواد کنار من باشه گفت که دیگه کسی رو جز منو تو توی این دنیا نداره.... فهمیدم که نمی دونه دارم زن می گیرم.... بی تفاوت از کنارش بلند شدم و گفتم من دارم زن می گیرم.... برو و زندگیم رو نریز بهم.... از ته دل گریه کرد... گوشامو گرفتم تا نشنوم... و راهم وکشیدم رفتم... فردا وقتی رفتم دانشگاه سپهر یه نامه داد بهم و گفت: که اینو پرنیان داده... بازش کردم و خووندم... دلم داشت می ترکید... اما ..... عسل من می خوام با کسی باشم که روحش به روح پرنیان من گره خورده... من می خوام با کسی باشم که مثل یه خواهر برای پرنیان بود.... من می خوام با کسی باشم که آغوشش بوی پرنیان رو می ده..... من می خوام در کنار کسی باشم که جای خالی پرنیان رو برام پر کنه... من می خوام با ...." دیگه حرفی نزد و فقط نگاهم کرد..... منم بهش گفتم:" ولی من اصلا دوست ندارم با کسی باشم که مدتها قلبی رو که تو سینه اشه آزار داد... چه فایده زمانی که باید کنارش می موندی نموندی.... الان که نیست جایگزین میخوای نه آقای محترم... من از تو نفرت دارم... اینم که می بینی میام برای دیدنت به خاطر اون قلبه نه تو.... گفت : منو فاطیما عقد نمی کنیم... تموم شد... من می خوام تو که صمیمی ترین دوست پرنیانی کنارم باشی... چون تنها تویی که می توونی کمکم کنی تا از قلبش مراقبت کنم.... بهش گفتم: تو احمق تر از این حرفایی که بخوام خودمو خسته کنم... فقط یه خواهش نامه ی پرنیان رو می خوام.... گفت باشه فردا بیا بهت میدم ... خونه است... باید بگم بیارنش.... قبل خداحافظی هم بهش گفتم دیگه به دیدنش نمیام... نامه رو هم بده به نگار یا مهشید... سرش و تکون داد و دیگه حرفی نزد.... پ.ن: من خودم عاشقم.... برای به دست آوردنش هم تلاش می کنم... به عشقم خیانت نمی کنم... حتی اگه این علاقه یه طرفه باشه و من عذاب بکشم.... به قول پرنیان علیرضا ارزش جنگیدن داره.... بجنگ یا پیروزی یا بازنده.... اما هر کدوم که بودی فرقی نداره چون تا ابد این عشق توی سینه ات می مونه و کسی جایگزینش نمی شه.... کسی که واسه ی جنگیدن برام شدی یه هدف بی نهایت دوست دارم و می پرستمت... پ.ن ٢: نامه ی پرنیان رو که گرفتم حتما بهتون می گم که چی توش نوشته شده بود...
آسمان غروب می کند چون خورشید ستاره چشمک زنان به آسمان لبخند میزند... همه جا سکوت است و خفاش شب خیره خیره نگاه می کند به دور دست ها... می ایستم... نامت را فریاد می زنم... نمی آیی... من منتظر ایستاده ام... تا آسمان فرسنگ ها راه است... اما اینجا... من میان ابهام هایی از جنس تردید... با انتظار های بیهوده ی خویش... نشسته ام.... خسته تر از هر زمان دیگر... به دستانت و نوازش های پر از محبتت محتاجم.... من اینجا... میان آسمان و هوا معلق ایستاده ام... من به انتظارت می نشینم همین جا ... میان این همه غبار دلتنگی... میان این همه دلتنگی نهفته شده درسینه ام.... می مانم.... منتظر می مانم... به دامان پر از مهر خداوند پناه می برم چون پرنیان.... از خدا می خواهم چون پرنیان... ای کاش قلب من هم لایق تو بود... آنوقت تنها نمی ماندم.... تا ابد برای تو می تپیدم چه درون سینه ی خود... چه میان دستانت.... چه درون سینه ات... پ.ن: امیر حسین فهمید ... حالش خیلی خرابه دعاش کنید.... دعا..... قلب پرنیان من داره درد می کشه و پرنیان ازناراحتی امیر حسین غصه می خوره... یکشنبه ٢٧ دی ماه قرار بود صبح با دوستام بریم تهران... منم چون به علیرضا دست رسی نداشتم که ازش اجازه بگیرم نرفتم... همون روز بعد از ظهر با مامان اینا رفتیم تهران خونه ی داییم... هرچه به دوستام زنگ می زدم گوشی رو جواب نمی دادن تا این که دوشنبه شب ساعت٧ رسیدیم خونه و اون خبر کوفتی رو بهم دادن... منو پرنیان سال اول راهنمایی با هم دوست شدیم... دختر خوبی بود... با مادر بزرگش زندگی می کرد... باباش اهل آلمان بود و مادرش ایرانی... اما وقتی پرنیان پنجم ابتدایی بوده از هم طلاق گرفتن و رفتن پی زندگی شون.... مامانش ۴ سال پیش و باباش ٢ سال پیش فوت کرد و تنها موند یه مادر بزرگ پیر که ٨ ماه پیش به رحمت خدا رفت... پرنیان تنها شد و خرجشم از اجاره ی مغازه هایی که بهش ارث رسیده بود در می اون مسیحی بود اما ارسال اول بهمن ماه مسلمون شد... و منم خوشحال شدم... ما دوتا ١ روح داشتیم اماتو ٢ تا بدن... اگه اون مریض میشدمنم مریض می شدم اگه من غصه می خوردم اونم غصه می خورد... خلاصه ما جدا ناپذیر بودیم و اینو همه می دونستن... پرنان با یکی به اسم امیر حسین دوست می شه اما وقتی امیر میره دیگه اسم هیچ پسری رو نمیره و از خدا می خواد که یه کاری کنه که تا ابد کنار امیر حسین بمونه... تا اینکه ٢ ماه پیش میفهمه امیر حسین بیمارستان قلب تهران بستری شده و به قلب احتیاج داره... میره به دکتر التماس می کنه که قلبش رو بدن به امیر حسین اما دکتر در کمال نا باوری از این همه عشق می گه نمی شه... تا اینکه پرنیان دست به دامن خدا میشه.... دوشنبه تا رسیدم خونه رفتم دم در خونه ی پرنیان دل تو دلم نبود ... دلم بد جور شور می زد اما کسی نبود بچه همه با هم میرن تهران... اما توی یکی از پاساژای بزرگ تهران به خاطر یه بی توجهی پای پرنیان لیز می خوره و از پله ها می افته پایین.... مرگ مغزی می شه.... بچه ها از ترس به من حرفی نمی زنن... وقتی دوشنبه با بدبختی بابام رو راضی کردم رفتیم بیمارستان... همه با دیدن من رنگشون پرید... عروسکم خواب بود...خواب خواب.... صداش کردم اما جوابمو نداد... وقتی حالم یه کم جا اومد و یه آرام بخش خوردم... رفتیم پیش دکترش... گفتم پرنیان کسی رو نداره و.... گفتم :پرنیان کارت عضویت اهدای اعضای بدن داشت... دکترم بعد از مشورت و انجام کارای لازم گفت که می شه اعضای بدنش رو اهدا کنه... بیچاره دکتر نمی دونید وقتی فهمید قضیه رو چه حالی شد... با مامان امیر حسین تماس گرفتن وگفتن یه قلب برای پسرشون پیدا کردن...مامانش خیلی خوشحال شد الان که دارم براتون می نویسم ساعت٧:٢۵ دقیقه صبحه..... پرنیان زنده نیست... نفس نمی کشه البته فعلا ساعت ۵ صبح امیر حسین و بردن برای پیوند قلب... دارم دق می کنم خدایا چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟ چرا پرنیان من؟؟؟؟؟ بعد از ظهر میرم تهران برای دیدن امیر حسین باید بهش بگم... بگم که پرنیان و تنها گذاشتی اما توی سینه ات داره قلبش می تپه... باید بگم که تو رفتی و اون از خدا خواست یه کاری کنه تا بتونه تا ابد پیشت باشه.... حالا هم هست... تا وقتی امیر حسین نفس می کشه پرنیانم می تپه.... حالاا باید واسه ی شنیدن صدای قلب عروسکم سر بزارم رو سینه ی امیر حسین.... من میام بازم و از اینکه چی شد وقتی به امیر گفتم می نویسم.... پرنیان من.... دوست دارم... به آرزوت رسیدی .... ببخش بی اجازه دفتر خاطراتتم خوندم.... تنها کاری که ازم بر می اومد ابن بود که به آرزوت برسونمت... این پله های لعنتی کار دست.م داد چقدر می گفتم عین آدم از پله ها برو پایین... گوش نکردی و منو عزا دار کردی.... تنها رفتی بدونه من؟؟؟؟ خدایا بهم صبر بده تا با دردم کنار بیام.................... فعلا ... من بازم میام..... انگار خوشی به من نیومده .... می خواهم بمانی و بمانم آن گونه که می خواهم .... سلام من آرشیوم و پاک کردم تا عاشقانه ترین ها رو در حصار دلتنگی های از نو نوشته تکرار کنم... می خواهم آنگونه آغاز شوم که شراره های عشق هم ندانند که این شراره ی عشق است یا دلتنگی های من خسته... اصل مطلب
آرام آرام شعری را برایت زیر لب زمزمه می کنم... اینجا قلب ها در حصار غرور باقی ماندند... اما من نمی دانم کجای این غرور برای از دست ندادن تو دست و پا می زنم... کافی ست دوباره از سر آغاز دلتنگی ها شروع کنم ... پس غرور باز بی معنا خواهد شد و در اوج بی قراری قدم به رویا هایم خواهی گذشت... به با تو سپری کردن هایم و در آغوشت گم شدن هایم... نمی دانم اینجا آنان که نگاه می کنند چرا اینقدر سنگین نگاه می کنند؟؟؟ نمی دانم اینجا چرا آب دادن به گل های وحشی جنون جرم محسوب می شود؟؟؟ نمی دانم چرا اینجا سکوت بهترین راهه فرار برای پاسخ به قشنگ ترین لبخند از بین این همه گزینه انتخاب خواهد شد...نمی دانم آنچه تنفس می کنم حس پاک جنون است یا تلخی نفرت از اینجا...
قامت نگاه های بی ریای فرهاد آخر شکست و ما همچنان به رویا های قشنگی فکر می کنیم که فقط میان رویا های به بار ننشسته ی ننه سرما برای دیدن بهار باقی خواهد ماند....
نمی دانم آنکه کارش به جنون کشیده است مرهم شبهای زخم خورده اش چه کسی ست.... میان این همه مسجد و معبد و کلیسا چرا من میان آغوش مترسک های چوبی و بی احساس دعامی خوانم...؟؟؟؟ آسمان شهر پر از نگاه مبهم اقاقی هایی ست که به دنبال سایه ی خورشید همه جا را زیر و رو کرده اند... چشم های خسته ی مجنون های شهر باز هم التماس لحظه هایی می کنند که انگار هرگز عبورنخواهند کرد و این انتظار به اتمام نخواهد رسید... اما در این میان لیلی های سنگ دل شهر خیره در چشمان آنهایی که هرگز نیاموختند عشق چیست آرزو می کنن که کاش ثانیه ها گذر نمی کردند... نمی دانم سکوت علامت رضاست یا فرار از پاسخی که دیگران انتظار شنیدنش را ندارند... نمی دانم .... نمی دانم غرور ترک برداشته ی شقایقها باز هم عطری خواهد داشت یا همچنان ... من چشمان همیشه منتظرم را به جایی دوخته ام که خورشید از آن طلوع خواهد کرد نمی دانم شاید تو هم همراه خورشید طلوع کردی و دنیا را زیر دین وجودیت تا ابد مدیون... ... دیشب کنار گل های شمعدانی به انتظارت به خواب رفتم... آمدی... با یک بغل گل انتظار که همه را با شادی به من هدیه کردی .... لبخند زنان نوازشم کردی و مو های پریشانم را با دست های پر از التهابت شانه زدی... ومن محو چشمان اهورایی ات آرامش را به تو هدیه کردم... نگاه هایمان در هم در آمیخت... و من از شرم این نگاه های داغ به گل هاخیره ماندم... نمی دانم اماهرچه بود آزارم نداد... و همچنان در آغوش گرمت به گل هایی خیره ماندم که تو با آنها بازی می کردی و در دستانت از عطر پاکت تنفس می کردند... چه زود این رویای پاک عبور کرد...اما گل ها در دستانم باقی ماند و من منتظر باز هم خواهم نشست تا بیایی... بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن بکن حرف مرا باور نیابی ازمن تو عاشق تر نمی ترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست پ.ن: دوستای گلم عنوان بلاگم و عوض کردم عزیزانی که منو لینک کردن اگه می شه لطف کنند که اسم بلاگم و عوض کنند...




سلام دوستای گلم... دارم خفه می شم... نمی دونید که چه سخته تحمل این همه درد...



آورد...


... زنگ زدم به ترانه مامانش جواب داد... اول خواست دست به سرم کنه اما وقتی دید حالم چقدر بده... حقیقت و بهم گفت....

رفتم پشت شیشه و نگاش کردم...

منم می خواستم بگیرم اما بابام نذاشت گفت: الان زوده...
از دکتر خواستم قلبش رو به امیر حسین پیوند بزنن.....



















| قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت |

